روزي دوستان يوسف پيامبر تصميم گرفتند برايش هديه اي ببرند. هر کس هديه اي ارزنده و گران قيمت و در خور عزيز مصر تهيه کرد. در ميان اين جمع دوستان، پسر فقيري بود که دوست داشت بهترين هديه را براي حضرت يوسف ببرد. با خود انديشيد که يوسف از مال دنيا بي نياز است، پس بايد زيباترين هديه را برايش ببرد. روز ميهماني فرارسيد. همه با ادب و در صفي منظم هداياي خود را تقديم کردند. پسر فقير که آخر از همه منتظر ايستاده بود، وقتي به محضر عزيز مصر مشرف شد، تکه آيينه ي شفاف و جلايافته اي را تقديم کرد. همه متعجب ماندند. يوسف دليل انتخاب هديه اش را پرسيد و پسير چنين پاسخ داد: در همه بازار گشتم، دريافتم که شما به آن اسباب و وسايل گران بها نيازي نداري، بلکه بهتر از آن ها را در قصر پادشاهي تان داريد، و چون در ميان اجناس زيبا و خوش زرق و برق گشتم، دريافتم که تو از همه ي آن ها زيباتري. حال اي يوسف، هديه اي برايت آوردم تازيباترين را برايت بنمايد، که زيباترين مخلوق عالم در اين کره ي خاکي تو هستي. بنگر در آيينه، تا اين زيبايي را تو خود نيز شاهد باشي. يوسف عزيز، ببين خداوند چقدر تو را زيبا و برازنده خلق کرده است.

+ نوشته شده توسط سید محمود حسینی در شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۹ و ساعت 1:49 |