معلم ادبیات و انشا با کت و شلوار مرتب و عینکی با فریم قهوهای زمخت که صورتش را کوچکتر نشان می داد چند کتاب در دست وارد کلاس می شد . با انتخاب از روی دفتر حضور غیاب یکی دو نفر را پای تخته فرا می خواند تا انشای خود را قرائت کنند . در ادامه کتاب داستانی را باز می کرد و چند صفحه ای می خواند . سپس اجازه می داد شاگردان کلاس به نوبت بخش هایی از کتاب را بخوانند . با این روش در کلاس دهم دبیرستان جرقه ی عشق به نوشتن و مطالعه را در قلبم کاشت . در آن دوران یعنی دهه پنجاه که اکثر معلمان از روش های تدریس و وسایل کمکآموزشی فقط شلاق ، چوب و ترکه و خط کش را اثر بخش می دانستند. او با این روش و وسایل میانه ای نداشت . لبخند ملیح و اخلاق خوشش از او تنها معلمی ساخته بود که شاگردان دوستش داشتند . هم او بچه های کلاس را با کتابخانه کوچک مدرسه آشنا کرد . از روستا یی نزدیک شهر هر روز با یک ساعت پیاده روی خودم را به دبیرستان می رساندم . توسط او عضو کتابخانه ی دبیرستان شدم . آن سال آنقدر کتاب داستان امانت کرده و خواندم که در همان خرداد ماه مردود شدم . کتکِ مفصلی که از پدرِ مرحوم خوردم شیرینی مطالعه کتب داستان را به هیچ وجه کم نکرد .
گاه می نوشتم . اما هرگز جرات اینکه برای خواندن انشا دستم را بالا بیاورم نداشتم .
سال بعد معلم انشا عوض شد . بین بچه ها شایعه شده بود که ساواک آقای معلم را گرفته . معلم جدید انشا وارد کلاس شد صندلی را کمی از دیوار فاصله داد و نشست دو پایه جلو صندلی را از زمین بلند کرد و پشت آنرا به دیوار تکیه داد .چند نفر را برای خواندن انشا از روی دفتر فرا خواند. نمره ای در دفتر ثبت کرد . از روی صندلی برخاست گچ را بر داشته فوتی به آن کرد و بالای تخته سیاه نوشت : موضوع انشا ، یک داستان کوتاه بنویسید . بچه های کلاس با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند. این دیگر چه موضوعی است؟
هفته بعد وارد کلاس شد . سوال کرد ، کی انشا نوشته ؟ هیچ کس دستش را بالا نبرد .دفترِ انشا جلویم باز بود . بغل دستی ام دستش را بالا برد و گفت :
آقا اینا نوشتند . انگشتش به طرف صورت من نشانه رفته بود . معلم مرا پای تخته فرا خواند . اضطراب داشتم به شدت کمرو و خجالتی بودم . معلم با نگاهی طولانی که از کفشهایم شروع شد کم کم بالا آمد تا صورتم را چند دقیقه ای بر انداز کرد . نیش خندی زهر آگینی زد و گفت بخوان . شروع به خواندن کردم . داستان کوتاهی که موضوعش دزدی پسرک فقیری از امامزاده بود. کلاس در سکوتی عمیق فرو رفته . انشایم که تمام شد باز همان نگاهش تکرار شد با همان نیش خند زهر آگین که سخت آزارم می داد . با گویش محلی شهرمان گفت :
بَرو سَرَ خُور اینا از کجا دُزیدی ؟
صدای شلیک خنده بچه مرا بخود آورد. از آن زمان تا سالها دیگر جرأت دست به قلم شدن نداشتم .🌺
درباره وبلاگ

مطالب متنوع اخبار اطلاع رسانی برای همکاران پاسخ به سوالات در زمینه کامپیوتر
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
✔حسابداری مدارسschool accounting
✔آموزش زبان انگلیسی
✔آزمون آنلاین
✔آموزش عربی
✔اجتماعی،موفقیت و روانشناسی
✔مراقب باشید
✔اجرایی ،اداری،آموزش و پرورش
✔ادبیات
✔دانشگاهی
✔اشعار(فارسی،ترکی،عربی،انگلیسی و...)
✔اقتصاد
✔پزشکی و بهداشت
✔تاریخ
✔جغرافیا
✔جملات تشویقی برای دانش آموزان ابتدایی
✔حقوق
✔حوادث
✔خاطرات مأموریت اردن
✔درسی (نمونه سؤال،طرح درس و...)
✔دهه ی فجر
✔روزنامه ها
✔سیاست
✔طنز
✔مطالب علمی،خواندنی وحکایات پند آموز
✔کامپیوتر،اینترنت و فن آوری اطلاعات
✔آشپزی،خوراکی،غذایی
✔گل و گیاه،کشاورزی،باغداری
✔مذهبی،نوحه،سخنرانی
✔صنایع دستی و میراث فرهنگی و گردشگری
✔نرم افزار
✔نظامی
✔ورزشی
✔هنری
✔ضمن خدمت فرهنگیان
✔ملک و املاک،مشاور املاک
✔اطلاعات عمومی
✔بورس
✔آموزش زبان انگلیسی
✔آزمون آنلاین
✔آموزش عربی
✔اجتماعی،موفقیت و روانشناسی
✔مراقب باشید
✔اجرایی ،اداری،آموزش و پرورش
✔ادبیات
✔دانشگاهی
✔اشعار(فارسی،ترکی،عربی،انگلیسی و...)
✔اقتصاد
✔پزشکی و بهداشت
✔تاریخ
✔جغرافیا
✔جملات تشویقی برای دانش آموزان ابتدایی
✔حقوق
✔حوادث
✔خاطرات مأموریت اردن
✔درسی (نمونه سؤال،طرح درس و...)
✔دهه ی فجر
✔روزنامه ها
✔سیاست
✔طنز
✔مطالب علمی،خواندنی وحکایات پند آموز
✔کامپیوتر،اینترنت و فن آوری اطلاعات
✔آشپزی،خوراکی،غذایی
✔گل و گیاه،کشاورزی،باغداری
✔مذهبی،نوحه،سخنرانی
✔صنایع دستی و میراث فرهنگی و گردشگری
✔نرم افزار
✔نظامی
✔ورزشی
✔هنری
✔ضمن خدمت فرهنگیان
✔ملک و املاک،مشاور املاک
✔اطلاعات عمومی
✔بورس
پیوندهای روزانه
![]()
Powered By
BLOGFA.COM